السيد محمد حسين الطهراني
369
نگرشى بر مقاله بسط و قبض تئوريك شريعت دكتر عبد الكريم سروش (فارسى)
از بيان معناى فَطَرَ اللَهُ الْخَلْقَ ، و كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ ؛ يعنى بر جِبلّت ، گفته است : وَ قَدْ فَطَرَ هَذا الْبِئْرَ ، وَ فَطَرَ اللَهُ الشَّجَرَ بِالْوَرَقِ فَانْفَطَرَ بِهِ وَ تَفَطَّرَ ، وَ تَفَطَّرَتِ الارْضُ بِالنَّباتِ ، وَ تَفَطَّرَتِ الْيَدُ وَ الثَّوْبُ : تَشَقَّقَتْ إلخ . « 1 » « و اين چاه را شكافت . و خداوند درخت را شكافت ، و از آن برگ استخراج نمود ، بنابراين درخت شكافته شد . و زمين براى روئيدن نباتات شكافته شد . و دست و لباس شكاف برداشت و پاره شد . » بارى ، اين تحقيقى بود كه در پيرامون معناى لغوى فطرت ، و تفسير آيه مباركه نموديم ؛ و معلوم شد كه معناى فطرت به معناى : از كَتْم عَدم به وجود آمدن ، و از نيستى محض به هستى در آوردن ، و بدون سابقه به طرز ابداع و اختراع خلعت وجود در بر كردن است ؛ و از اين معنى و مفاد در آيه فطرت بنابر گفتار اين اساطين علم و مَهَره عربيّت و ادبيّت گزير و گريزى نيست . و اگر هم بعضى فطرت را در اين آيه به معناى ملّت و سنّت و آئين گرفتهاند ، باز هم بملاحظه لحاظ همان معناى خلقت و سجاياى طبعى و روحى است كه ملّت و شريعت را خداوند برآن بنا نهاده است . در امور اعتبارى ، فرقى بين « بايدها » و « نبايدها » نيست و نيز از اين بيان معلوم شد كه : آنچه را كه مستشكل در اين بحث براى فرار از امر اعتبارى و استنادش به آيه فطرت آورده است كه : علوم ، ما را به نبايدها ميخواند نه بايد ها ؛ و چون نبايدها را دانستيم بايد ها را بالملازمه خواهيم دانست . « 2 » سر از « چه على خواجه و چه خواجه على » در ميآورد ؛ و غير از « لقمه از پس گردن بر دهان نهادن » چيزى نيست . بايد و نبايد هر دو امر
--> ( 1 ) « أساس البلاغة » ص 344 ( 2 ) « دانش و ارزش » بخش چهارم ، واقع بينى اخلاقى ، ص 289 تا ص 293